العلامة المجلسي
538
حياة القلوب ( فارسي )
هرگز از يوسف عليه السّلام دروغى نشنيد وهرگز از آن عادى نيز دروغى بر أو ظاهر نشد . روزى فرعون به يوسف عليه السّلام گفت : آيا كسى را مىشناسى كه از تو بهتر باشد ؟ فرمود : بلى ، پدر من يعقوب از من بهتر است . چون يعقوب عليه السّلام به مجلس فرعون داخل شد فرعون را تحيت وسلام كرد به تحيتي كه پادشاهان را مىكنند ، پس فرعون أو را گرامى داشت ونزديك طلبيد وزيادة از يوسف عليه السّلام أو را اكرام نمود ، پس از يعقوب عليه السّلام پرسيد : چند سال از عمر تو گذشته است ؟ فرمود : صد وبيست سال . عادى گفت : دروغ مىگويد ! يعقوب عليه السّلام ساكت شد ، وسخن عادى بر فرعون بسيار گران آمد . باز فرعون از يعقوب عليه السّلام پرسيد كه : اى شيخ ! چند سال بر تو گذشته است ؟ فرمود : صد وبيست سال . عادى گفت : دروغ مىگويد ! ! يعقوب عليه السّلام گفت : خداوندا ! اگر دروغ مىگويد ريشش را بر سينهاش فروريز . در همان ساعت ريش عادى بر سينهاش ريخت ، پس فرعون را هول عظيم رو داد وبه يعقوب عليه السّلام گفت : مردى را كه من أمان دادهام بر أو نفرين كردى ؟ ! مىخواهم دعا كنى كه خداوند تو ريش أو را به أو برگرداند . يعقوب عليه السّلام دعا كرد وريشش به أو برگشت . پس عادى گفت كه : من اين مرد را با إبراهيم خليل الرحمن ديدهام در فلان زمان كه زيادة از صد وبيست سال از آن زمان گذشته است . يعقوب عليه السّلام فرمود : آن كه تو ديدهاى من نبودم ، تو إسحاق عليه السّلام را ديدهاى . گفت : پس تو كيستى ؟ فرمود : من يعقوب پسر إسحاق پسر إبراهيم خليل الرحمانم . عادى گفت : راست مىگويد ، من إسحاق را ديده بودم .